زن برده نیست

خرید بک لینک
از وقتی اومدم تهران یکی از دلخراشترین صحنههایی که باهاش مواجه شدم افرادی بود که توی سطلهای زباله میگشتند و دقیقاً نمیدونم با اون کیسههای بزرگ زباله چی کار میکنند.به هر حال دیدن کودکان دلخراشتر هستش؛ اونایی که تو این سن حقشون تحصیل و بازی کردنه.من آدم بد غذایی هستم و خیلی از غذاهای خوابگاه رو نمیتونم بخورم و بجاش شبهایی که غذا رزرو ندارم شام رو تخممرغ میخورم یا یه چیز صبحانهای و ...با خودم فکر کردم دیدم من نمیتونم با بخشش 1500 تومن پول به افراد فقیر کمکی کنم ولی مثلاً با رزرو یه زرشک پلو با مرغ و بخشش اون به یه نفر میتونم یه وعده غذایی براش فراهم کنم. میدونم مشکلی حل نمیکنه ولی حداقل میدونم بیتفاوت نبودم و شاید امید به اینکه آدمها به هم بیتفاوت نیستند هم توی دل اونایی که بهشون کمک میشه روشن کردم.تصمیمم اینطور بود که به طور رندوم به این افراد که تعدادشون توی تهران کم نیست کمک کنم که بحث گداپروری نباشه تا الان انگشت شمار موفّق به انجام این کار شدم و قصد دارم 2 تا از خاطرههاش رو اینجا اشتراک بذارم.بار اوّل یک شنبه شب بود وقتی داشتم برمیگشتم 2 دست ناهار هم اتاقیها که دانشگاه نیومده بودند همراه من بود تو راه برگشت دیدم یه کودک تقریباً 155 سانتیمتری رفته بالای یکی از این سطلهای زباله و خیلی خم شده که ازش چیزی برداره. دلم میخواست یکی از غذاهای دوستانم رو ب زن برده نیست...

ما را در سایت زن برده نیست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 22:10

حس میکردم اینقدر بد شدم که دیگه توفیق انجام کار خیر رو ندارم؛ بعد از ظهر به دانشگاه رفته بودم که مقداری درس بخونم امّا نخونده بودم ناهارم رو ساعت 5 عصر خورده بودم خورش بادمجان بود و عجیب خوشمزه.ساعت 10 شب داشتم برمیگشتم خیابونهای تاریک، نمیدونم چرا حتی ترس این رو نداتشم که خفت بشم.موسیقی گوش میدادم و سعی میکردم روحیه خودم رو حفظ کنم.تا حالا اینقدر به این فکر نبودم که اعمالم چطور توسط دیگران قضاوت میشه.با خودم میگفتم این موقع شب دیگه هیچ آشغال جمع کنی هم نیست که کمک کن البته غذایی برای اونا سفارش نداده بودم ولی یاد این افتاده بودم که چند هفته پیش کمک میکردم. حس اینکه بد شدم حس اینکه واسه موفقیتهای علمی و ... خیلی دیر شده. هم کلاسیهای دوران دبیرستانم شیکاگو و فرانسه درس میخونند. اون طرف خیابون یه مرد میانسالی بود با یه کوه زباله روی دوشش بدون اینکه ذرهای فکر کنم رفتم دنبالش و خورش بادمجانی که برای جمعه سفارش داده بودم رو بدون هیچ کلامی بهش دادم.خندید وتشکر کرد. خندهاش به دلم نشست و گفتم شب خوبی داشته باشی و رفتم.شاید اگه خندهاش نبود هیچ حس خوبی بهم دست نمیداد و حس نمیکردم کار مهمی کرده باشم. هرچند که این کارها وظیفه هست چون حس میکنم در قبال امکاناتی که برام قرار داده شده مسئول هستم و باید تلاش کنم به بقیه که این امکانات رو نداشتند کمک کنم.زندگی خیلی عجیب شده زن برده نیست...

ما را در سایت زن برده نیست دنبال می‌کنید

برچسب: مهربانش, نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 22:10

صفحه بندی